سهشنبه 19 تير 1386 ساعت 8:48 عصر+ جک يک روز به يک نفر مي گويند: «سه تا آرزو کن.»
- اول يک ماشين پژو ۲۰۶ پيدا کنم؛ بعد يک ۲۰۶ ديگر پيدا کنم؛ سومين آرزويم هم اين است که يک ۲۰۶ پيدا کنم.
- چرا هر سه تا آرزويت يکي بود؟
- براي اين که اين سه تا را بفروشم و يک ماکسيما بخرم.
متن فوق توسط: benzin نوشته شده است| بسم الله بگو و بنويس سهشنبه 19 تير 1386 ساعت 8:47 عصر+ جک معلم رياضي از دانش آموز پرسيد: «اگر مادرت به تو بگويد نصف پرتقال را مي خواهي يا هشت شانزدهم، کدامش را انتخاب مي کني؟»
دانش آموز پاسخ داد: «نصف پرتقال را!»
معلم گفت: «مگر نمي داني نصف پرتقال با هشت شانزدهم پرتقال يکي است؟»
دانش آموز جواب داد: «چرا آقا! مي دانيم، ولي پرتقالي که شانزده تکه شده باشد، قابل خوردن نيست.»
متن فوق توسط: benzin نوشته شده است| بسم الله بگو و بنويس سهشنبه 19 تير 1386 ساعت 8:47 عصر+ جک اولي: «چي باعث شد سر شما طاس شود؟»
دومي: «باد.»
اولي: «چرا باد؟»
دومي:« آخر باد کلاه گيسم را برد!»
متن فوق توسط: benzin نوشته شده است| بسم الله بگو و بنويس سهشنبه 19 تير 1386 ساعت 8:45 عصر+ جک معلم به دانش آموز: اگر تو
۲۰۰ تومن پول داشته باشي و برادرت ۵۰ تومن آن را بردارد، چه قدر پول برايت مي ماند؟
دانش آموز:« ۳۰۰ تومن.»
معلم با عصبانيت:« ۳۰۰ تومن؟!»
دانش آموز: «چون آن قدر گريه مي کنم تا پدرم ۱۵۰ تومان ديگر هم به من بدهد!»
متن فوق توسط: benzin نوشته شده است| بسم الله بگو و بنويس سهشنبه 19 تير 1386 ساعت 8:45 عصر+ جک رئيس تيمارستان به يکي از مراقب ها مي گويد: «من در اين جا از همه راضي هستم، فقط ديوانه اي هست که اصرار دارد من برج ايفل را از او بخرم.»
مراقب مي گويد: «خب، چرا نمي خريد؟»
رئيس تيمارستان مي گويد: «آخر پول ندارم. اگر داشتم، حتما مي خريدم.»
متن فوق توسط: benzin نوشته شده است| بسم الله بگو و بنويس سهشنبه 19 تير 1386 ساعت 8:44 عصر+ جک از يک نفر که با پا غذا درست مي کرد پرسيدند: «چرا با پا آشپزي مي کني؟»
جواب داد: «آخر دست پختم خوب نيست.»
متن فوق توسط: benzin نوشته شده است| بسم الله بگو و بنويس سهشنبه 19 تير 1386 ساعت 8:44 عصر+ جک معلمي در کلاس علوم از دانش آموزي پرسيد:« با ديدن پاي اين حيوان، نام حيوان را بگو.»
دانش آموز هر چه به پايي که در دست معلم بود نگاه کرد، نتوانست پاسخ دهد. معلم پس از مدتي گفت: «بگو اسمت چيه تا برايت يک صفر بگذارم.»
دانش آموز پايش را از کفش درآورد و گفت: «خب، شما هم از روي پاي من بگوييد اسمم چيه.»
متن فوق توسط: benzin نوشته شده است| بسم الله بگو و بنويس سهشنبه 19 تير 1386 ساعت 8:43 عصر+ جک ناظم:« چرا اين قدر دير به مدرسه آمدي؟»
دانش آموز:« آقا اجازه! من داشتم خواب يک مسابقه فوتبال مي ديدم. چون بازي به وقت اضافه کشيد، ناچار شدم خواب بمانم تا نتيجه آن معلوم شود.»
متن فوق توسط: benzin نوشته شده است| بسم الله بگو و بنويس سهشنبه 19 تير 1386 ساعت 8:43 عصر+ جک روزي يک شخص لاف زن با يک آدم قوي هيکل دعوايش مي شود. قبل از هر حرکت لاف زن، مرد قوي هيکل چند تا مشت به او مي زند و پرتش مي کند. آدم لاف زن در حالي که نفسش بالا نمي آيد، به جمعيتي که مشغول تماشا هستند مي گويد: «شما مي گوييد چه کارش کنم؟»
متن فوق توسط: benzin نوشته شده است| بسم الله بگو و بنويس سهشنبه 19 تير 1386 ساعت 8:42 عصر+ جک اولي: «حالت چه طور است؟»
دومي:« خوب است. تازه موکتش کرده ام.»
متن فوق توسط: benzin نوشته شده است| بسم الله بگو و بنويس دوشنبه 18 تير 1386 ساعت 10:36 عصر+ jok يارو رفته بوده استخر، مسؤول اونجا مي خواسته واسه ادرار کردن تو آب جريمش کنه. يارو داد و بيداد مي کنه که: خوب بابا همه تو آب ادرار ميکنن! طرف ميگه: آره، ولي نه از رو دايو!!!
متن فوق توسط: benzin نوشته شده است| بسم الله بگو و بنويس دوشنبه 18 تير 1386 ساعت 10:34 عصر+ jok يارو ميره کله پاچه فروشي، طرف بهش ميگه: قربون چشم بگذارم؟ ميگه: نه آقا! حداقل صبر کن من برم قايم شم!!
متن فوق توسط: benzin نوشته شده است| بسم الله بگو و بنويس دوشنبه 18 تير 1386 ساعت 10:33 عصر+ jok يارو داشته خاطره تعريف ميکرده، ميگه: ما سال چهل و نه با دو نفر دعوامون شد، البته سال چهل و نه دو نفر خيلي بود!!!
متن فوق توسط: benzin نوشته شده است| بسم الله بگو و بنويس